تبليغاتX
درد دل

 

 
امروز دلم خیلی هواتو کرده..
.امروز بد جوری حضور دستای مهربونت رو روی شونه هام کم دارم.....
امروز هوای گریه دارم...
دلم خیلی برات تنگ شده....
خیلی به بودنت نیاز دارم......
دلم میخواد کنارم باشی......
میخوام که باشی.....
امروز خیلی دلم می خواد از تو بگم...

می خوام سرمو بذارم رو شونه ت....
می خوام تمام دلتنگی هامو تو بغلت گریه کنم...
کاش می دونستی تو دلم چه خبره...
کاش بودی...... ....

من هر شب نام تو را فریاد می زنم ،

خدایا می دانم که صدایم را می شنوی ، به حرفهایم کمی گوش بده ،
خدایا دیگر خسته ام از این لحظه های انتظار ،
خدایا آیا روزی انتظارم به پایان خواهد رسید؟
خدایا اگر من را در انتظارش نگاه داری حتم دارم روزی از غم عشقش خواهم مرد
 
اگر فکر می کنی که رفتنت باعث شکستنم می شود٬
اگر فکر می کنی که از پس رفتنت اشک می ریزم٬اگر فکر می کنی که با نبودنت لحظه هایم خالی می شوند٬اگر فکر می کنی که هر لـحـظـه دلـم برایت تنگ می شود٬اگر فکر می کنی که بی تو می میرم٬بسیار درست فکر کرده ای٬خب تو که می دانی نبودنت را تاب نمي آورم پس بمان.
 
روزی که عشق وارد خانه قلبم شد او را نشناختم ،
مدتی طول کشید تا با او آشنا شدم ،
ار او خوشم آمده بود ،
خواستم به او بگویم برای همیشه در خانه قلب من بمان
اما قبل از این که من به او بگویم ، به من گفت آمده ام برای همیشه اینجا بمانم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 14:32  توسط محمد جواد  | 

در وصل هم ز عشق تو اي گل در آتشم

                                           عاشق نمي شوي که ببيني چه مي کشم

با عقل آب عشق به يک جو نمي رود

                                                     بيچاره من که ساخته از آب و آتشم

تقدیم به  تو که : يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام

 وجودم است عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت

 معني کردم وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است اگر کلمه

 دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست اگر کلمه دوستت دارم

 راضي کننده و تسکين دهنده قلب هاست اگر کلمه دوستت دارم پايان همه

 جدايي هاست اگر کلمه دوستت دارم نشانگر عشق راستين من به توست

 اگر کلمه دوستت دارم کليد زندان من و توست پس با تمام وجود فرياد ميزنم

دوستت دارم

صدا كن مرا كه صدايت زيباترين نواي عالم است صدا كن مرا كه صدايت قلب

 شكسته ام را تسكين ميدهد صدا كن مرا تا بدانم كه هنوز از ياد نبرده اي مرا

 نشسته ام تا شايد صدايم كني صدايم كني ومحبت بي دريقت را نثارم كني

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 15:48  توسط محمد جواد  | 

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:
نشد!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 10:13  توسط محمد جواد  | 

تقدیم به تمام زن های عالم بخصوص مادر جونم

سهم من از خدا توئي
قسم بر اولين واژه ي هستي
كه عشق ودين ومظهرم تو هستي
قسم بر ديدگانت شمع روشن
كه هستي- گلي سرور به گلشن
قسم بر ماه و حوري
كه تو مملو ز نوري
قسم بر مهر واميد
كه تو معدن مهري بي ترديد
قسم بر لحظه ي زيباي ديدار
كه جانم بر فدايت نيك كردار
قسم بر مستي عاشق پرستان
به كوه وبه باغ و به بستان
قسم بررب بر روز جوشش
براين پروردگار خوش افرينش
كه هرچه ازاوست دارم
مادر دوستت دارم و فدات بشم الهی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 12:7  توسط محمد جواد  | 

سلام تا حالا هیچ سالی به کسی نگفتم  تولدمه اما نمی دونم امسال چرا دوس دارم بگم فردا تولدمه شاید باز به خاطر تو باشه .....

 یکی را دوست دارم ولی او باور ندارد.
 
یکی را دوست دارم همان کسی که شب و روز به یادش هستم و لحظات سرد 
 

 زندگیم را با گرمای عشق او میگذرانم !
 
کسی را دوست دارم که میدانم هیچگاه به او نخواهم رسید و هیچگاه نمی توانم 
 

دستانش را بفشارم !
 
یکی را دوست دارم ، بیشتر از هر کسی ، همان کسی که مرا اسیر قلبش کرد !
 
یکی را دوست دارم ، که میدانم او دیگر برایم یکی نیست ، او برایم یک دنیاست !
 
یکی را برای همیشه دوست دارم ، کسی که هرگز باور نکرد عشق مرا ! کسی 
 

که هرگز اشکهایم را ندید و ندید که چگونه از غم دوری و دلتنگی اش پریشانم !
 
یکی را تا ابد دوست دارم ، کسی که هیچگاه درد دلم را نفهمید و ندانست که 
 

او در این دنیا تنها کسی است که در قلبم نشسته است !
 
یکی را در قلب خویش عاشقانه دوست دارم ، کسی که نگاه عاشقانه ی مرا ندید 
 

و لحظه ای که به او لبخند زدم نگاهش به سوی دیگری بود !
 
آری یکی را از ته دل صادقانه دوست دارم ، کسی که لحظه ای به پشت سرش 
 

 نگاه نکرد که من چگونه عاشقانه به دنبال او میروم !
 
کسی را دوست دارم که برای من بهترین است ، از بی وفایی هایش که بگذرم 
 

برای من عزیزترین است !
 
یکی را دوست دارم ولی او هرگز این دوست داشتن را باور نکرد ! نمی داند که

چقدر دوستش دارم ، نمی فهمد که او تمام زندگی ام است !
 
یکی را با همین قلب شکسته ام ، با تمام احساساتم ، بی بهانه دوست دارم ! 
 

کسی که با وجود اینکه قلبم را شکست ، اما هنوز هم در این قلب شکسته ام جا  

دارد !
 
یکی را بیشتر از همه کس دوست دارم ، کسی که حتی مرا کمتر از هر کسی 
 

نیز دوست نمی دارد !
 
یکی را دوست دارم با اینکه این دوست داشتن دیوانگیست اما .......... من

دیوانه وار تنها او را دوست دارم !
 
کاش یه روزی بفهمی که چقدر دوستت دارم

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 10:26  توسط محمد جواد  | 

ای   بیکرانه  هستی،  و ای کران   بیکرانه

در  قفس  تن  گرفتارم ،  مرا  در  خود    گیر.

من اسیر   احساسم  و عقلم  را   در   منزلگاه

خیال جا گذاشته ام وسایه آن را بیدک می کشم

و او  مرا  به  سرابی  دلخوش   کرده   است  .

کجاه است  منزلگاه آرمیدن ؟  و چگونه  است

رمیدن از خود   وبسوی تو پر گشودن ؟

پناهم ده!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 15:6  توسط محمد جواد  | 

دیشب برای اخرین دیدار
چشمانم را روبه تو باز کردم
و به چشمان تو خیره شدم
و از ته دل برایت حرف زدم
و تو با ارامش تمام به حرف هایم گوش دادی
کاش میشد دستانت را در دستانم بگیرم
کاش میشد تو را در باغچهء کوچک دلم می کاشتم
تا تمام تاریکی های دلم را روشن کنی
کاش میشد که مال من باشی
کاش
میدانم , میدانم
باز زمان رفتن است
منتظرت میمانم ای ستاره ی  تنهایی من

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 10:40  توسط محمد جواد  | 

امروز
چه غمگینانه دوستت دارم ..........

  واسه منی که دلتنگم از زندگی دلگیرم
بهتره سفر کردن وگرنه اینجا میمیرم

در گذر از هر گذری
خبر نبود از خبری
نه زنده بود زندگی
نه مرگ را بود اثری
نه ارزش گلایه ای
نه فرصتی به چاره ای
چه میتوان دوا نمود به قلب پاره پاره ای

از هیچ راه افتادم دلو به جاده ها دادم
از یاده همه رفته سردرگم و آشفته

نه در گذرگاه کسی
نه جنبش خار و خسی
نه پر زدن در قفسی
نه منتظر همنفسی
گفتم از چه میترسی
آخرش یه راهی هست
آخرش مگه رنگی
بدتر از سیاهی هست
بدتر از سیاهی هست

سهم دل ما این بود آلوده و بیهوده تا بوده همین بوده

نه روسفید پیش یار
نه سرفراز در دیار
ببین چگونه گم شد این
سواره عشق در غبار

راه افتادم و هی رفتم شاید دلم کمی واشه
به عشق ایکه یه جور امروز زود بگذره فردا شه
به امیدی که تا فردا نور امیدی پیدا شه


***************

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 14:43  توسط محمد جواد  | 


شیشه پنجره را باران شست.

از دل من اما،

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

 
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 13:0  توسط محمد جواد  | 

فراموشم کردی ولی دلم هنوز تو رو میخواد

ترسم از اینه یه روزی اسمم به خاطرت نیاد

رفتی بگی تموم شدیم آخه دروغ حدی داره

میگی کسی رو نداری پس کی واست گل میاره

رفتن بی بهونتم مثل خودت گریه نداشت

ترس خیانتت ولی عشقمو زنده نمیذاشت

خواستم تا دنبالت بیام اما غرور راهم و بست

حالا فراموشم نکن آخه دلم خیلی شکست

چه روزایی بود عاشقی فلش بک  من و چشات

دستاش تو دستتهok برو خدا پشت و پنات

حالا چرا گریه گلم؟؟؟ دارم میرم آروم بگیر

 یجوری تنهایی میرم دیگه نگی برو بمیر

هنوز میگم خوابه اینا عجیبه یادت نمیاد

آروم دارم داد میزنم دلم هنوز تو رو میخواد

خدا منو نبودنش؟؟؟چیکار کنم  بدون اون

دلم میخواد داد بزنم تو رو خدا نرو بمون

تقدیره ولی دیره خیلی دیره واسه رفتن

میمیره دلم میگیره سخته دردارو نگفتن

رفتی نگفتی عاشقم غصه امونم و برید

 چشات هنوز یادمه که هیچوقت منو نمی ندید

هیچوقت نشد بهت بگم چقدر نگاهتو میخوام

بدون تو نمیتونم نمیمونم آخه هنوز سخته برام

آره هنوز سخته برام شبامو بی تو سر کنم

با این تن خسته ولی هر شب بهت سر میزنم

هنوز حسودی میکنم به اون گلهای قرمز

یادت میاد میگفتی زندگی بی تو هرگز؟؟؟

حالا باید به کی بگم؟؟؟ دردام یکی دو تا نیس

 گریه هامو شنیدی ؟؟ هیچوقت که بی صدا نیس

آخه باید به کی بگم خدا من عاشقش بودم

لعنت به تو بشه یعنی انقده بی ارزش بودم؟؟؟؟

فراموشم کردی ولی دلم بازم تو رو میخواد

دلم به این خوشه هنوز اسمم به خاطرت میاد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 14:9  توسط محمد جواد  | 

امروز دلم به اندازه ی تمام روزهای پائیزی، گرفته

است....آسمان چشمانم به اندازه ی تمام ابرهای

بهاری، بارانی است...و قلبم انگار به اندازه ی سردترین

روزهای زمستانی، یخ زده است...اما وجودم در این کوره

 ی داغ تابستانی دارد می سوزد...چهارفصلی است

 انگار، سرزمین دقایق من! دلم گرفته... کلافه ام... از

 خودم و سادگی ام حالم به هم می خورد! نمی دانم

 چطور باور کردم؟ چطور حرفهایت را باور کردم؟ من؟ من

 با آن همه ادعای زیرکی چطور خام آن حرفها شدم؟یادم

 آمد! حرف هایت را در کادوی هزار کلمه ی عاشقانه

پیچیده بودی، و من مثل کودکی بازیگوش، شوق باز

کردن کاغذ کادو را داشتم و دیدن احساسی که توی آن

 جا خوش کرده بود.. چه ساده بودم من، که مثل کودکی

 هایم فریب طعم شیرین آب نبات را خوردم ... باز هم کام

 لحظه هایم شیرین شد از طعم کلمات عاشقانه و عقل

 رنگ باخت در شوقِ معشوق بودن!!آن قدر به گوشم

 خواندی که دوستت دارم، که بی تو زندگی بی

معناست، که تو    نیمه ی گمشده ام هستی و ... که

 باورم شد. باور کردم که دوستم داری و یادم رفت که

روزی به خودم قول داده بودم که گول حرفهای عاشقانه

 را نخورم و واقع بین باشم. یادم رفت به خودم قول داده

 بودم که همیشه از عقل کمک بگیرم در انتخاب های

 زندگی ام... بیچاره عقل! در پشت حصارهایِ بلندِ زندانِ

 احساس، چنان محبوس بود که راهی به بیرون نداشت

 و فریادهایش به گوش هیچ کس نمی رسید، حتی من!

 انگار صدای هشدارهایش را نمی شنیدم.  عاشقم

 بودی! خودت گفتی! خودت گفتی که می آیی و من را تا

 اوج قله ی سعادت، تا کاخ سپید آرزوها می بری! یادت

هست؟ خودت گفتی که عشقم در خانه ی قلبت مأوا

گزیده، برای همیشه!خودت گفتی که  حتی مرگ، توان

 جدا کردن ما را ندارد!خودت گفتی که این عشق در

وجودت ریشه دوانده و قطع این درخت مساوی است با

مرگ تو!خودت گفتی که این عشق، مرهمی است بر

 زخم تنهایی ات!خودت گفتی که کودک ناآرام قلبت، در

 آغوش این عشق آرمیده است و جدایی از این عشق،

 مثل جدایی کودکی از مادر، ناممکن است!خودت

گفتی... پس چه شد که تمام این حرف ها را فراموش

 کردی و رفتی؟ چطور شد که رهسپار دیار آینده شدی

 بی من؟چطور شد که عشقم را از خانه ی دلت

راندی؟چه چیز ما را از هم جدا کرد که از مرگ قوی تر

بود؟ چگونه ریشه های این درخت را خشکاندی در

وجودت؟چه چیز مرهم زخم تنهایی ات شد، که از عشق

 آرامش بخش تر بود؟ چگونه این کودک را از آغوش

مادرش ربودی؟ آه! تو چه کردی؟دست دلم را گرفتی و

به شهر خیال آوردی تا ساکن کاخ آرزوها شود، پس

چگونه راضی شدی که در زندان کابوس ها رهایش

کنی؟چگونه توانستی با من چنین کنی؟ تو عاشق

نبودی، تو فقط ادعای عاشقی داشتی!آه! اگر من

عاشق می شدم عزیزم، عشقم فقط بر زبانم نبود، بلکه

 از دلم برمی آمد. عشقی که از افق دل طلوع کند،

غروبی ندارد.مطمئنم اگر من عاشق می شدم، واژه ی

عشق را اینقدر ساده خرج نمی کردم، که روزی واژه

هایم تمام شود و زبانم معطل بماند که چه بگوید؟! دلت

 عاشق نبود، عزیزم! اگر عاشق بودی، اگر مرا         

می خواستی، با دیدن اولین مانع، جا نمی زدی!

اگر عاشق بودی اصرار می کردی و راهی می جستی 

 برای وصل، نه بهانه ای برای جدایی!اگر عاشق بودی،

اگر واقعاً، آن طور که می گفتی دوستم داشتی، اینقدر

زود به دنبال بت دیگری نمی گشتی که در بتخانه ی

دلت بگذاری و بپرستی اش! تو به عشق ایمان نداشتی

 که اینقدر زود کافر شدی!اگر عاشق بودی، می

دانستی که خدای عشق، یکی است..این عشق نبود،

 هوس بود. عشق ماندنیست، و هوس گذرا! و تو

 گذشتی... دلم به درد آمده، دشنه ی بی وفایی، قلبم

را مجروح کرده؛ بیچاره دلم، گوشه ی   ویرانه های

 وجودم، افتاده و جان می دهد! بیچاره دلم! مُرد و دست

 آخر هم یک عاشق حقیقی به عمرش ندید!حق داشت

 بینوا، که درهای خانه اش را بسته بود به روی مدعیان

 عشق! می گفت اگر عاشق حقیقی باشند، بالاخره

 راهی به درون خانه می جویند، و اگر نباشند، حتی اگر

درها را باز هم بگذاری، می آیند و می روند و حتی ردِ

پایشان، بر پیکر ثانیه هایت باقی نمی ماند!آه! دلم

گرفته! احساس می کنم فریب خورده ام... کلاه عاشقی

 را بر سر دلم گذاشتی و رفتی...  دلم گرفته! دلم به

اندازه ی تمام روزهای پائیزی گرفته است...آسمان

چشمانم به اندازه ی تمام ابرهای بهاری بارانی است...و

 قلبم انگار به اندازه ی سردترین روزهای زمستانی، یخ

 زده است...اما وجودم در این کوره ی داغ تابستانی دارد

 می سوزد... داغی است بر دلم که  می گدازد جگرم

را...چهارفصلی است انگار سرزمین دقایق من! 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 11:15  توسط محمد جواد 

سلام نمیکنم چون هر سلام آغازی دوباره است و ما (تو بخوان من و تو) سالهاست که به پایان  خود رسیده ایم.

این روزها جای خالیت را بیشتر احساس میکنم. در خیابان.....تاکسی.....سر کلاس.......در حافظه موبایلم...... درست قبل از سفر و دقیقا بعد از رسیدن به مقصد............و در میان گریه............ اما هنوز در ترانه هایم هستی......مغرور و دست نیافتنی.....سبز و مهربان.....سبز پر رنگ

باور کن خیلی سعی کردم اما به بودن بی تو  عادت نکردم....دستهای من هنوز هم بوی دستهای تو را میدهد......شبم با چراغ هیچ خورشیدی روشن نمیشود...ساعت دیواری در لحظه رفتن تو متوقف شده....گلدان اطلسی مادرم مدام بهانه ات را  میگیرد.....و نسترن ها هم امسال بهار گل ندادند.....جوجه مرغ عشق هایم از تخم بیرون نمیایند... درست مثل من که صبح ها دوست ندارم از تخت بیرون بیایم و به یک روز دیگر بدون دست و صدای تو سلام کنم......هیچ کبوتری هم زیر شیروانی لانه نساخته......اما نمینویسم که برگرد چون.....تنها مینویسم که دوستت می دارم .  زنده ام

گفتی که مرا دوست نداری - گله ای نیست

بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من ده

گفتی که نه باید بروم - حوصله ای نیست

رفتی تو و دیگر اثر از چلچله ای نیست

گفتی که کمی فکر خودم باشم آن وقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

رفتی تو - - به سلامت خدا پشت و پناهت

بگذار بسوزد دل من - مسئله ای نیست

تو که نیستی غم غربت با منه ... همیشه یه دنیا حسرت با منه

تو که نیستی روزا با شب یکی ان ... هر دوشون تاریکن وتاریکی ان

با تو ماهو همه جا میبینم ... حتی خورشیدو شبا می بینم

بی تو این دنیا که تو چنگ منه ... دیگه چنگی به دلم نمیزنه

میدونستی پیش تو گیر دلم ... میدونستی بری میمیره دلم

ای دل صاب مرده باز تورو خواب برده

پاشو از خواب و ببین دنیاتو آب برده

دارم از این همه گریه آب میشم ... رو سر دنیا دارم خراب میشم

خیلی مایوسه دلم یه کاری کن ... داره می پوسه دلم یه کاری کن

غم وغصه شده حق دل من  ... به همینا مستحقه دل من

دلی که بی تو بتونه دل باشه ... به خدا بهتره زیر گِل باشه

میدونستی پیش تو گیر دلم ... میدونستی بری میمیره دلم

دارم از درد غریبی آب میشم ... رو سر خودم دارم خراب میشم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 11:14  توسط محمد جواد  | 


تو را با اشک خون از دیده بیرون راندم آخر

که تا در جام قلب دیگری ریزی شراب آرزو ها را
به زلف دیگری آویزی آن گلهای صحرا را

مگو با من مگو دیگر مگو از هستی و مستی
من آن خودرو گیاه وحشی صحرای اندوهم
که گلهای نگاه و خنده هایم رنگ غم دارد
مرا از سینه بیرون کن ببر از خاطر آشفته نامم را
بزن بر سنگ جامم را


مرا بشکن مرا بشکن
کنون کز من به جز مشت پری بر آشیان مانده
و آهی زیر سقف آسمان مانده
بیا آتش بزن این آشیان این بال و پرها را
رها کن این دل غمگین و تنها را

تو را راندم ولی هرگز مگو با من که اصلا معنی عشق و محبت را نمیدانم
که در چشمان زیبایت من نقش غم و دردت نمی خوانم

تو را راندم ولی آن لحضه گوئی آسمان میمرد
جهان تاریک می شد کهکشان میمرد


درون سینه ام دل ناله میزد
بازکن از پای زنجیرم به دامانت بیاویزم

به او با اشک خون گویمدر این دنیا بمان بی من برای دیگری سرکن نوای عشق و مستی رابخوان در گوش جان دیگری آواز هستی را

تو ای تنها امید من بی من از آن لحضه های عشق بی فرجام بگذرمرا یکدم بیاد آور

بیاد آور که میگفتم بیا امید جان من بیا تن را زقید آرزوهایش رها سازبیا تا با نگاهی عاشقانه عشق را جاودان سازیم بیاد آور که اکنون بی تو خاموشم زخاطره ها فراموشم

بیا ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 13:14  توسط محمد جواد  | 

چرا وقتی که آدم تنها می شه

غم و غصه ش قدِ یک دنیا می شه

میره یک گوشه ی پنهون می شینه

اونجا رو مثل ِ یه زندون می بینه

 
غم ِ تنهای اسیرت می کنه

تا بـخای بجُـنبی پیــرت می کنه

 
وقتی که تنها می شم اشک تو چشم پر می زنه

غم میاد یواش یواش خونه ی دل در می زنه

یاده اون شب ها می افتم زیر ِ مهتاب ِ بهار

توی جنگل لبِ چشمه می نشستیم من و یار

 
غم ِ تنهای اسیرت می کنه

تا بـخای بجُـنبی پیــرت می کنه

 
میگن این دنیا دیگه مثل ِ قدیما نمیشه

دل ِ آدما زشت و دیگه زیبا نمیشه

اون بالا باد داره زاغ ِ ابر رو چوب می زنه

اشک این ابــرا زیاد ِ ولی دریا نمیشه

 
غم ِ تنهای اسیرت می کنه

تا بـخای بجُـنبی پیــرت می کنه


 همیشه دل تان آبی ، روح تان سبز ، و عشق تان سرخ ِ آتشین باشد

ـــــــــ

فراموشم نکنید ، چون از فراموش شدن بیمناکم

ـــــــــــ

اونیکه اونقدر تنهاست که تنهای از روش خجالت می کشه

___

فعلا یاحق

                                                 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 14:32  توسط محمد جواد  | 



من به غير از تو نخواهم    چه بداني چه نداني

از درت روي نتابم            چه بخواني چه براني

دل من ميل تو دارد          چه بجوئي چه نجوئي

من كه بيمار تو هستم      چه بپرسي چه نپرسي

جان به راه تو سپارم      چه بداني چه نداني


دل من سوي تو آيد      بزني يا بپذيري

بوسه‌ات جان بفزايد     بدهي يا بستاني

جاني از بهر تو دارم     چه بخواهي چه نخواهي

شعرم آهنگ تو دارد     چه بخواني چه نخواني

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 13:37  توسط محمد جواد  | 

اگر از شرایط زندگی خود راضی نیستید و یا اگر فکر می کنید همه چیز بر وفق مراد شما نیست بهتر است نگاهی به متن زیر بیندازید

به نکته‌هاى زير توجه کنيد:

اگر امروز صبح سالم از خواب برخاستيد، قدر سلامتى خود را بدانيد زيرا يک ميليون نفر تا يک هفته ديگر زنده نخواهند بود.
 

اگر تاکنون از آسيب‌هاى جنگ،
تنهايى در سلول زندان، عذاب شکنجه،

يا گرسنگى در امان بوده‌ايد،

وضعيت شما از وضعيت 500 ميليون نفر در دنيا بهتر است.
 

اگر می‌توانيد بدون ترس از زندانى شدن يا مرگ، وارد مسجد (يا کليسا) شويد، وضع شما از ٣ ميليون نفر در دنيا بهتر است.
 

اگر در يخچال شما خوراکى و غذا وجود دارد،

اگر کفش و لباس داريد،

اگر تختخواب و سرپناهى داريد،

در اين صورت شما از ٧٥٪ مردم جهان ثروتمندتر هستيد.

اگر در بانکى حساب داريد، و اگر در جيب‌تان پول داريد،


شما به ٨٪ مردم دنيا که چنين شرايطى دارند تعلّق داريد.

اگر شما اين نوشته را می‌خوانيد، از سه خوشبختى بهره‌مند هستيد:

1- يک کسى به فکر شما بوده است.

2- شما به 200 ميليون نفرى که قادر به خواندن نيستند تعلّق نداريد.

3- و ... شما جزو ١٪ از مردم دنيا هستيد که کامپيوتر دارند.

به قول يکنفر:

         طورى کار کنيد که انگار نيازى به پول نداريد،

   طورى عشق بورزيد که انگار هرگز آزرده خاطر نشده‌ايد،

          طورى برقصيد که انگار هيچکس شما را نمی‌بيند،

          طورى آواز بخوانيد که انگار هيچکس صداى شما را نمی‌شنود،

          و بالاخره طورى زندگى کنيد که انگار زمين، بهشت است.

 

وهمیشه خدا را  شکر کنید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 13:48  توسط محمد جواد  | 

سلام بهار زندگیم ، سلام قشنگ بی ریا


حالت چطوره نازنین ، چه می کنی با دوریا


روزات چه جوری می گذرن ، شبا چطور سر می کنی


چقد تا خوابت ببره ، این ور و اون ور می کنی


از تو دلت خبر دارم حال دلت خیلی بده


این سرنوشت عاشقا ، از اون قدیم تا ابده


عشقه و سیصد تا بلا ، یه وقت نگی نمی تونی


قصه مونو ولش کنی ، بگی دیگه نمی خونی


یه وقت نیاد اونروزی که بگی دیگه خسته شدی


با اینهمه دام و قفس بگی که پر بسته شدی


نبینم از تو خاطرت ، عهدی که بستیم پاک بشه


درخت خاطراتمون ، یه وقت بمیره خاک بشه


یه وقت نگی دیگه بسه ، بری و تنهام بزاری


به وسعت دشت دلم گلای ماتم بكاري


درسته که اگه بری ، غصه و دردت کم می شه


ولی بدون که اینجوری ، درخت عمرم خم می شه


راستی تو می تونی بری ؟ بی من بری ، بی همنفس


تو بری و رها بشی ، منم بمونم تو قفس؟


فکر نکنم دلت بیاد ، دل منو خون بکنی


قلب منو بشکنی و منو پریشون بکنی


درسته که بعضی روزا ، یه خورده غرغر می کنی


ولی اگه پاش برسه ، حسابی شرشر می کنی


من تو رو خوب می شناسمت ، تو مثل رویا می مونی


قصه زنده موندنو تو گوشای من می خونی


قلب تو عین دریاست زلال و پاک و آبی


تو عالم رفاقت تو نابه نابه نابی


سرت رو درد نمی یارم ، فکر می کنم دیگه بسه


می بخشی بعضی گفته هام یه جورایی پیش و پسه


تو رو سپردم به خدا ، خدای خوب و مهربون


قدر دل قشنگتو ، تو رو به جون من بدون ...

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 14:4  توسط محمد جواد  | 

چه کسی خواهد دیدمردنم را بی تو

کاش می فهميدم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید

آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی

روی خندان تو را کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را بی قید

و تکان دادن دستت

که مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر

چه کسی باور کرد؟

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد

می توانی تو به من

زندگانی بخشی

یا بگیری از من

آنچه را می بخشی

 
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 13:33  توسط محمد جواد  | 

نام تو بر زبان من آمد؛ زبانه شد
سيل گدازه‌هاي خروشان روانه شد
گفتم به خاك، نام تو را؛ جنگلي سرود
گفتم به شعر، نام تو را؛ عاشقانه شد
گفتم به باد، نام تو را؛ گردباد گشت
گفتم به رود؛ نام تو را؛ بي‌كرانه شد
گفتم به راه؛ نام تو را؛ رفت و رفت و رفت...
گفتم به لحظه؛ نام تو را ... ؛ جاودانه شد
اين حرف‌ها ـ كه هم همه‌اي در غبار بود ـ
بارانِ نرمِ نامِ تو آمد، ترانه شد
خدا كند كه بهار رسيدنش برسد
شب تولد چشمان روشنش برسد
چو گرد بر سر راهش نشسته‌ام شب و روز
به اين اميد كه دستم به دامنش برسد
هزار دست پر از خواهشند و گوش به زنگ
كه آن انارترين روز چيدنش برسد
چه سال‌ها كه در اين دشت خوشه چين ماندم
كه دست خالي شوقم به خرمنش برسد
بر اين مشام و بر اين جان چه مي‌شود يا رب
نسيمي از چمنش بويي از تنش برسد
خداي من دل چشم‌ انتظار من تا چند
به دور دست فلك بانگ شيونش برسد
چقدر بر لب اين جاده منتظر ماندن
خدا كند كه از آن دور توسنش برسد

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 10:2  توسط محمد جواد  | 

اي کاش 
مي دانستي
که من
اين بي کس
اين تنها
چگونه به تو دل بسته بودم
چگونه به اميد ديدنت نشسته بودم
و چگونه مهرت را در دل جاي داده بودم

ای کاش

افسوس که نه من گفتم و نه تو پرسيدي
افسوس که نه من دانستم و نه تو خواستي که بدانم
اي کاش براي يک نفس
تنها براي يک نفس
به حرف دلم گوش مي کردي
شايد
شايد حرف دلم تو را خوشايند مي آمد
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 8:33  توسط محمد جواد  | 







گفتی که مرا دوست نداری گله ای
 نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن
گفتی که نه ، باید بروم حوصله ای نیست

پرواز عجب عادت خوبی است ولی حیف
تو رفتی و دیگر اثری از چلچله ای نیست

گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من عشقی نیست

عشقی نیست
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 9:44  توسط محمد جواد  | 


من هر شب نام تو را فریاد می زنم ،

خدایا می دانم که صدایم را می شنوی ، به حرفهایم کمی گوش بده ،
خدایا دیگر خسته ام از این لحظه های انتظار ،
خدایا آیا روزی انتظارم به پایان خواهد رسید؟
خدایا اگر من را در انتظارش نگاه داری حتم دارم روزی از غم عشقش خواهم مرد
 
اگر فکر می کنی که رفتنت باعث شکستنم می شود٬
اگر فکر می کنی که از پس رفتنت اشک می ریزم٬اگر فکر می کنی که با نبودنت لحظه هایم خالی می شوند٬اگر فکر می کنی که هر لـحـظـه دلـم برایت تنگ می شود٬اگر فکر می کنی که بی تو می میرم٬بسیار درست فکر کرده ای٬خب تو که می دانی نبودنت را تاب نمي آورم پس بمان.
 
روزی که عشق وارد خانه قلبم شد او را نشناختم ،
مدتی طول کشید تا با او آشنا شدم ،
ار او خوشم آمده بود ،
خواستم به او بگویم برای همیشه در خانه قلب من بمان
اما قبل از این که من به او بگویم ، به من گفت آمده ام برای همیشه اینجا بمانم

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 9:13  توسط محمد جواد  | 

 

ساده بودم

ساده ديدم

ساده دل باختم

ساده عاشق شدم

ساده حفظش كردم

ساده كنارش موندم

ساده گفتم دوستت دارم

ساده نگاهم كرد و خنديد

ساده گفت ازت دليل مي خوام

ساده از كنارم گذشت و بي دليل رفت

غافل از اينكه عشق نيازي به دليل نداره

و بي خبر از اينكه چيزي كه ابدي و ماندگاره سادگيه

 

دیگه چشماتو فراموش می کنم

دیگه دستاتو می سپارم به خـــــــــــــــدا


آخه از دل من داری می شی جـــــــــــــــــــــــدا

من که ساده بودم مثل تو نبودم ,من تورا هدیه از خدا میدیدم ,ولی مثل تو را آی بی وفا ندیدم.

نمیدونم که کدوم حرف تورا از من برید  یا کدوم شعرم تو را مثل گلی پژمرد
میدونم یک روز میای تا بگی رهای اما اون روز دیگه خیلی دیره کاش می شود زودتر بیای

اگه روزی تو نباشی , یا بری از من جدا بشی ,میدونم که نمی تونی عاشقی دوباره بشی ,اگه روزی تو نباشی, بین ما  حرفی نباشه, نمیدونم چه کسی میتونه برام مثل تو باشه

این پرنـــــــــــده دل من نمی تونه پر بگیره تورا می خواد در کنارش تا دوباره  بال و پر از سر بگیره

آخه  حیف پر نگیره پشت ابرهارو نبینه حیف اینجا تک و تنها توی قفس  بیکس بمونه

بگذار تا که چون شمع کنار تو بمیرم

سر تا به پا بسوزم کنار تو بمیرم

این آخرین آرزوست این آخرین گفتگوست

بگذار تا که باشد تنها دلیل بودن کنار تو بمیرم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 10:10  توسط محمد جواد  | 




در كوير خلوت دلم با لباني تشنه راه دشواري را در پيش گرفتم

مي دانم كه نياز به جرعه آبي دارم تا خود را با آن سيراب نمايم

 

در قلبم غوغايي است غوغاي عشق تو

 

نگاهت برايم همچون رودخانه ايي است كه هرگز درآن ركودي نيست

 

مي خواهم كه مرا به حال خود وا مگذاري و مرا هميشه با خود همراه سازي

 

بگذار تا از احساسات شيرينت لبريز شوم

 

بگذار تا به وسعت قلب پرمهرت دست يابم

زلالي عشقت را از من مگير، انشاي چشمت را برايم بخوان

 تا با شنيدن آن سرشار از شادي شوم

 

دريچه ي نگاهت را به روي من مبند مگذار تا نگاههاي محبت آميزت انتها يابد

 

بگذار تا با دلي سير به تماشايت نشينم و از عمق نگاهت سيراب شوم

 

تو در پاسخ به عشقم هميشه سكوت را اختيار كردي

 

 و هرگز به خود اجازه ندادي كه از لبانت شكوفه هاي عشق و محبت بيرون بيايد

 

 و بوي عطر خوش آنان مرا مدهوش كند

 

ای رویای دیرینه ي من بگذار روییدن نرگس را در نگاهت ببینم

 

بگذار باران عشقت بر من ببارد تا من در زير اين باران زيبا خود را سيراب نمايم

 

بگذار تا برگهاي خسته ي پاييزان به رقص عاشقي در بيايند

 

 تو را قسم به مقدسات عالم که بگذار کویر دلت به دریا راهی یابد

 

بگذار برایت همچون زلیخای یوسف باشم

 

بگذار تا جاودانگي عشق را در خود ببينم

 

بگذارتا صدف درياي دل من باشي

 

كه مرواريد درونش برايم درخشش عشق زيباي تو را داشته باشد

 

مي خواهم در كنار تو به اوج ابرها برسم

 

 ای ستارگان آسمان همه بدانید و راز مرا همیشه با خود همراه سازید

 

 که من او را چگونه دوست داشتم

 

 ای آفتاب عالم تاب بدان که همچون تو همیشه سوزان و پر نور بودم

 

 اما هیچگاه ابر غرور و تکبر او نگذاشت تا انوار طلایی خود را بر او بگسترانم  

 

عشق من در مهتاب آسمان دلت شعله كشيد

 

 پس پذيراي آن باش و پرده ي بي مهري را بر روي آن مكش

 

 


+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 8:52  توسط محمد جواد  | 

 



در آسمان آبی دلم، جایی برای ابرها نیست

 
 

مادرم! دعایم کن که با دعایت، دلم خانه دردها نیست
تو بهترین گل، میان شهر گلهایی
تو رنگ آفتابی،
شب که می رسد، مثل ستاره،
گوئیا مهتابی...

 
 
 

 

درزيباترين واژه بر لبان آدمي واژه مادر است. زيباترين خطاب مادر جان است. مادر واژه ايست سرشار از اميد و عشق. واژه اي شيرين و مهربان که از ژرفاي جان بر مي آيد. روزت مبارک مادر

 

 

 

زن هستي ساز ، و نظم ده و مهر گستر است ســـــــــــرچشمهء محبت و الطاف داور است بهر صفا و لطف خـــــــــــدا عشق مظهر است بعد از خـــــــدا به سجده بوَد زآنکه مادر است

 
 

به ياد مي آورم لحظه هاي فراز را كه صداي او اعتبارم مي بخشيد و لحظه هاي نشيب را كه اعتمادم به ياد مي آورم افراي افراشته اي را به ياد مي آورم مادرم

 

 

 
 

 

 

 

 

 

 
مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند.
 
 
 
 
 دو موجود هستی گرامی تر است
 
یکی میهن و دیگرش مادر است
 
ستایش کنم زن که او مادر است
 
که مادر سزاوار زیب و زر است
 
تو ای مادر من نوای میهن من
 
کنم خواب در اغوشت ای سرور من
 
 
 
 
مادر:
کاشکی می شد بهت بگم؛
چقدر صدات و دوست دارم
لالایی هات و دوست دارم؛
بغض صدات و دوست دارم
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 11:54  توسط محمد جواد  | 

 
هر کس سرنوشتی دارد که آنرا پيدا می کند

من سرنوشتم را در نگاه کردن به چشمان تويافت با ياد تو می نويسم تو که آيه

مهری و نشانه ی رحمت اما نميدانم چه بنويسم ولی بدان آن چيزی

مرا تا با حال زنده نگه داشته
ياد توست

گر پس از سالها گورم را بشكافی و قلبم وجود داشته

باشد نوشته شده است كه فقط تو را دوست دارم؛ای دوست بدان

که عشق در اقيانوس زمانه چون زر ورقی سبك نيست كه به هر دم بازيچه ی

دست امواج گردد بلكه چون چيزی جز اين است؛عشق هر اندازه هم كوچك باشد

وپيرامونش را آبهای بزرگ فرا گيرد ؛ اين را فراموش نكن كه

عشق هرگز نمی ميرد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 10:48  توسط محمد جواد  | 

پنداشتي آتش عشقي كه در دلم افروختي، به نيستي خاموش مي شود؟
پنداشتي خرمن هستي ام را به باد فنا داده ام، كه به جرقه اي خاكستر كني؟
يا كه پنداشتي من عروسك بچگي هاي توام كه فقط تو عاشقش باشي؟
تو دستان آزمند مرا نديدي كه ملتمسانه بسوي تو دراز شده بود
تو ندانستي كه دستان سرد من جوياي گرمي تپش هاي قلب تو بود
تو ندانستي كه اشك من در پي سوداي سيه چشمان زيباي تو بود
يا تو ندانستي كه عشق من، نه هوس كه تجلي روياي وفاي بي رياي تو بود
تو بنيادم را به غم، گفتارم را به درد و نفسهايم را به آْه آميختي
تو را به سرنوشت، نامت را به باد و خاطره ات را به ياد مي سپارم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:36  توسط محمد جواد  | 

 
 
از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم

دیگر از این حصار دل آزار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم

دیگر از این حصار دل آزار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

تنها و دل گرفته بی زار و بی امید

از حال من مپرس که بسیار خسته ام
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 10:19  توسط محمد جواد  | 


مهربان من تقدس نگاه هایت را می ستایم ،

به بلندای بلندترین عرش کبریایی ذهن کوچکم ،

به وسعت بزرگترین حرم عشق وامیدی که تو مرا داده ای ،

مهربان من ،

دستهای مهربانت مرا زندگی می دهد ، وعشق را ،

یاس های سپید روی زلف های افشانده ات ،

امیدهایم را به تسخیر زیبا ئیش در آورده ،

فکرهای کوچکم را در باغچه ی نگاهت خواهم کاشت ،

تا رشد کند ،

و فردا از دیوار کوتاه تخیلاتم بالا برود ،

تکیه کند به امیدواریم به تو،

وقصه ی دروغین غرور را از ذهن نیلوفرها بزداید،

مهربان من ،

دست های ناتوان عشقم را بگیر ،

پای رفتن تا عمق سکوت زیبایت را تو به من هدیه کن ،

وفردای زیبای ذهن شاپرک را تو در نگاه گل به تصویر بکش

دوستت دارم های پنهانیم را در لبان چشمه می کارم ،

تا شاید چشمه بجوشد ،بغرد

و به تو برساند پیام مرا این چنین

مهربان من ،دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:49  توسط محمد جواد  | 

ميخواهم همگام با سايه تنهايم در خيال بارانی ام قدم بزنم

 

و

 

چتر شکسته بغضم را بگشايم

ميخواهم همگام با سايه تنهايم در خيال بارانی ام قدم بزنم

 

و

 

چتر شکسته بغضم را بگشايم

 

می خواهم شاعر لحظه های تارم باشم و غزل غزل گريه کنم

 

ميخواهم در کنار دريای دلواپسی انتظار در انتهای جاده غربت بنشينم

 

و

 

نگاهم را به روزی بدوزم که همه تلخيها و ناباورانه ها از ديارم کوچ کنند

 

ميخواهم آنقدر اشک بريزم تا که ابرها نزد چشمم خجل شوند

 

دلتنگی من وقتی به پايان ميرسد که انتظار سرآيد و اتاقم از عطر حضور او لبريز شود

 

من هنوز هم منتظر آمدنت در روز با خورشيد مينشينم

 

و

 

آنگاه که خورشيد غروب کند،باز هم در شب و دست در دست ستاره ها تا صبح

 

هَجی ميکنم واژه انتظار را....!

تا تو برگردی
 

می خواهم شاعر لحظه های تارم باشم و غزل غزل گريه کنم

 

ميخواهم در کنار دريای دلواپسی انتظار در انتهای جاده غربت بنشينم

 

و

 

نگاهم را به روزی بدوزم که همه تلخيها و ناباورانه ها از ديارم کوچ کنند

 

ميخواهم آنقدر اشک بريزم تا که ابرها نزد چشمم خجل شوند

 

دلتنگی من وقتی به پايان ميرسد که انتظار سرآيد و اتاقم از عطر حضور او لبريز شود

 

من هنوز هم منتظر آمدنت در روز با خورشيد مينشينم

 

و

 

آنگاه که خورشيد غروب کند،باز هم در شب و دست در دست ستاره ها تا صبح

 

هَجی ميکنم واژه انتظار را....!

تا تو برگردی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 9:22  توسط محمد جواد  |